نوبت محرم شد!
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 9:45
و روزها در گذر زمان به محرم مي رسند به ماهي متفاوت از همه ماههايي که هر سال تجربه کرده ايم و مي کنيم. ماهي که ديرگاهي است دلها و ذهن هاي فراواني را به خود مشغول داشته است و باعث آفرينش ها شده است و از تماشاي اين اتفاق بزرگ است که چشمه ذوق شاعران گاه مي جوشد و ما به تماشاي کلماتي دعوت مي شويم که آن ت...
تو چه میدانی?؟
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 20:44
پاییز از راه رسیدهو تو چه می دانی ...روزهایی که بدون تو میگذرد یعنی چه !؟و تو چه می دانی نیمه شب حالت چشمانت خواب را آشفته میکند یعنی چه !؟و تو چه می دانیبا آه بلند از خواب بیدار شدن یعنی چه...!؟و تو چه می دانی پرسه زدن های در پیاده رو شلوغ و چشم دوختن به سنگ فرش یعنی چه !؟و تو چه می دانی؟در ایستگاه...
پاییزتون مبارک
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 5:12
پاییز آمدست !کــــه خود را ببارمت.پاییز لفظ دیگر ؛"من دوست دارمت"بر باد می دهــم ،همـه ی بــود خویش را !یعنی تو را ؛به دست خودت می سپارمت...
سلااااااااااام
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 13:50
سلااااااااااااام دوستاي گلم.ازشانس بده من وب ساختم بلاگفا بمشكل برخورد نشد مطلب بذارم...! هفته اي ي بار بروز ميشم....شادباشيد!
دلتنگی
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 13:50
ی عمر از تو با خودم دروغ میگم تویی که خیلیارو بم ترجیح میدیصدبار گفتم بی تو میمیرم و رفتیمن باورم میشه بگو که نشنیدیآخر یه روزی پای ِ تو از دست میرم میمیرم و یکبارم منو ندیدیشاید یکم زود دست ِ من روشد که هربارگفتم بهت حالم خرابه دیر رسیدی.دلتنگتم ...حضور ِ تو نیاز دارماین فاصله ...سزای ِ این وابستگی...
برف
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 13:50
برف برفبرف میبارهقلب ِ من امشب بیقرارهبرف برفبرف میبارهخاطره هاتو یادم میارهتا دوباره صدام ودرآرهبرف برفبرف میبارهآسمونم دلش غصه دارهحق داره هرچیامشب ببارهجای ی برف با میشینی کنارممطمئنمدیگه شک ندارمشک ندارم تو هم به فکرم هستیتنهایی تواتاقت نشستیگفته بودی دلت تنگ نمیشهپس چراهی میای پشت ِ شیشه؟!
حال روز من
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 13:50
حال من خوب است اما درحالت خنثی به سرمیبرمنه خوشحالم..نه ناراحت..افسرده هم نیستم..اما دلم گرفته استنمیدانم به چه چیز یا به چه کسی فکر کنمتاکمی ارام شوم...حتی نمیتوانم حالم را توضیح بدهم..خنثی هستم اما به اندازه ی دنیا فکرم درگیر است...ومن...حال این روزهایم را اصلا دوست ندارم....
هرگز رهايم مكن
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 13:49
-خندید و دستش را دور تنم حلقه کرد، اما همان طور آرام کنار هم نشستیم. بعد گفت: همیشه به یه رودخونه فکر می کنم که جریان آبش واقعاً سریعه و دو نفر که توی آب سعی دارن همدیگه رو بچسبن، همدیگه رو سفت بگیرن، اما عاقبت می بُرن. آب خیلی شدیده. باید تن به آب بدن و از هم جدا بشن. به نظرم وضعیت ما هم همینه...!